تبليغاتX
من بي او
این وبلاگ منتقل خواهد شد

البته آدرسش رو بعدا میگم...هنوز کارای خونه جدید تموم نشده!!!

---

پست قبلی رو دوباره گذاشتم تا یه توضیحی بدم:

در مورد مرجع تقلیدم دچار شک شدم...فعلا بر تقلید از آیت الله بهجت باقی میمونم تا تحقیقات و فکر هام رو کامل کنم

در راستای اینکه بعدا شک یا پشیمونی نداشته باشم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 بهمن1388ساعت 7:38  توسط نيما  | 

میخوام حرف دلم رو بزنم...پس بی ملاحظه میگم :

رفتیم مشهد...خوش گذشت...با دوستا بودن خیلی خوبه...ولی وقتی بعضی ها که دوست داری باهات باشن ولی نمیان...به قول خودم همیشه یک چند بیتی از مغزت اشغال میشه برای نگهداری این واقعیت که "چرا نیستی؟"

رفتیم مشهد...خیلی دلم تنگ شده بود براش...قبل رفتن کلی حرف داشتم برا گفتن...ولی خیلی هاش یادم رفت...

ولی چند تاییش یادم بود...

مثل تو...تویی که برات دعا کردم...که سلامت باشی و خوشبخت...تویی که دعا کردم خدا مهرت رو از دلم بگیره

تویی که از ته جون و دلم دوست داشتم....اگه بدونی چقدر سخت بود برام...کاش یه ذره اش رو میفهمیدی

و به جاش مهر یکی دیگه رو خواستم...یکی که هیچ وقت مهرش از دلم بیرون نشه...یکی که اسمش رو روی عقیق انگشترم نوشتم...

یادم بود ...یادم بود که باید بپرسم که کدوم رو انتخاب کنم برای مرجع تقلید بودنم...

خامنه ای یا جوادی آملی؟

و حتی قبل از رسیدنم به مشهد جوابش رو گرفتم..نسبتا عقلی...و بیشتر دلی...یه چیزی تو مایه های "نفس مطمئنه"

یادم بود که بپرسم راجع به ولایت فقیه...بادم بود...حتی کتاب برده بودم که تو حرم بشینم و بخونم و ازش بخوام کمکم کنه بفهمم...و این هم حتی قبل از رسیدن به مشهد جوابش رو گرفتم...

(البته به این معنی نیست که مطالعه ام رو در موردش قطع میکنم...)

ولی یادم رفت ازش بخوام کمکم کنه گناه نکنم....بادم رفت برای یه سری از آدم هایی که میشناختمشون دعا کنم...

خوش گذشت...ولی میتونست خوش تر هم بگذره..

---

دو لحظه برام بهترین بود:

اون جایی که تو گوهر شاد تکیه به دیوار داده بودیم و گوش میدادیم "از غم هجر تو من دل خسته ام"

اون جایی که برای آخرین بار ضریح رو نگاه میکردم و آرزو میکردم بازم ببینمش..

---

ولی آی خِردیم...آی خِردیم!!!!

دستام کبود شدن!!!!ساعد چپ و بازوی راستم هنوز درد میکنن..

---

کلی کار و کتاب ریخته سرم...تو مشهد اصلا یادم نبود اینقدر کار دارم...

تصمیم گرفتم سایتم رو کامل کنم...و وبلاگم رو هم منتقل میکنم به سایتم...دیگه اینجا نمینویسم...این آخرین پست خواهد بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 بهمن1388ساعت 20:42  توسط نيما  |